و خدايی که همين نزديکي است

 
حضور
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ٩ بهمن ۱۳۸۸  

خدا

و من بی‌ امان و پر شتاب،

هر لحظه،

به سوی تو می‌‌آیم،

به سوی بی‌ کران تو ...

 


 



 
مهر
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳۸۸  

خدا

مرا خود،با تو سری در میان هست،
وگر نه روی زیبا، در جهان هست،
وجودی دارم از مهرت گدازان،
وجودم رفت و مهرت همچنان هست ...



 
پرنده ها
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳۸۸  

خدا

 

پرنده ها،

به تماشای بادها،

رفتند ...



 
صبح
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۸ امرداد ۱۳۸۸  

خدا

 

تنفس روشنایی صبح، همیشه در آمدی به یک روز روشن نیست. این همان انتظار بی پایانی است که تا ابد گریبان روحت را می گیرد. روح پر آتشی که نه آب دیده برایش مرهم است، نه ترنم بی پایان امید.

و ای بسا به همین دلیل است که در جهان هیچ چیز شرط هیچ چیز نیست.



 
نهیب
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳۸۸  

خدا

عمه مادر که فوت کرد،

وقتی دیدم بعد از ٨٠ سال فقط کمتر از نیم ساعت طول میکشه که دفن بشیم،

خاک بریزنو سنگ بذارنو، تمام،

با خودمو زندگی گفتم:

چه کارهای زیادی که باید انجام داد،

چه کارهای زیادی که نباید،

چه چیزهای زیادی که باید گفت،

چه چیزهای زیادی که نباید.



 
این روزها
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۸۸  

خدا

 

این روزها خدا در نزدیکی ایران نیست

 



 
First they came
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳۸۸  

When the Nazis came for the communists,
I remained silent;
I was not a communist.
Then they locked up the social democrats,
I remained silent;
I was not a social democrat.

Then they came for the trade unionists,
I did not protest;
I was not a trade unionist.

Then they came for the Jews,
I did not speak out;
I was not a Jew.

When they came for me,
there was no one left to speak out for me.



 
ب منفی
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  



 
پری
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳۸۸  

خدا

 

و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین



 
مجنون
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳۸٧  

خدا

کوچه به هیچ کجای این عالم نمیرسید از بس که تب و تاب رسیدن بود. وارد که میشدی یکجایی بود که او را باید میدیدی.  همه مسیرها از یک دایره مینایی عبور میکرد به وسعت دل، به مرکز تو که آنجا ایستاده ای.

هی انتظار میکشیدی.

خیال میکردی که می آید و خیال میکردی که می بینی و خیال ...

و میرفت بی آنکه هنوز آمده باشد.

تو در اسارت هیچ کجای این عالم که نبودی. انقدر بی خود رها بودی که مدام دلت وسیع میشد به مرکز آنجا که ایستاده ای.

آنجا ایستاده ای.