-"پرندهاي به نام آذرباد" نوشته ريچارد باخ
- فرمان اول از سري فيلمهاي ده فرمان به كارگرداني كيشلوفسكي به نام " I Am the Lord Thy God"
-"روي ماه خداوند را ببوس" نوشته مصطفي مستور
-"suit No.11 re minor" اثر Handel
-موسيقي متن فيلم بابل - از CD1 با عنوان "Deportation_Iguazu"
-فيلم "آينه" اثر آندري تاركوفسكي
-فيلم "One Flew Over the Cuckoo's Nest" اثر ميلوش فورمن
-فيلم "Thérèse" اثر آلن كاواليه
-انيميشن"the Monk and the Fish" اثر Michael Dudok De Wit
تازگیها ساده حَوّل میشود حالم بدون سال نو. حال و احوالیست اینهم. تو گویی مدام زمستان و بهارست میانه این دل. رنگ که نمیگیرد هیچ بل به هیچ ترانه ای و با هیچ نغمه ای هم همساز نمیشود. رهایش که میکنم رهایم نمیکند. پاک باخته است این دل.
اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنانکه ببینی یا چیزی چنانکه بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن
از این همه نگاه که عبور میکنی از خودت میپرسی که آخر این همه قصه ناگفته فروخورده آیا لیلی هم هست؟ و آیا حاصل این همه خیره شدن ها و چشم و دل باختن ها آرامش روحی هم هست؟ مگر نه اینکه جاودانه یکی است و باقی نیست؟ اگر گاهی نگاهی با خواستنی از ته دل، آنجا که به احساس ناب میرسد، گره خورد، باز هم راهی هست؟ راهی که از آن عبور کنی و به نهایتی ناب، دل خوش کنی؟ یا این نگاه را خاموش کن یا آتش دل را. ویرانه کردن این گوشه خرابات چه سود؟ جز خرابه ای افزون.