و خدايی که همين نزديکي است

 
پاکباخته
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳٩٠  

خدا

تازگیها ساده حَوّل میشود حالم بدون سال نو. حال و احوالیست اینهم. تو گویی مدام زمستان و بهارست میانه این دل. رنگ که نمیگیرد هیچ بل به هیچ ترانه ای و با هیچ نغمه ای هم همساز نمیشود. رهایش که میکنم رهایم نمیکند. پاک باخته است این دل.   



 
دوست
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٠  

خدا

میان ما، 

همیشه انتظار بود ...



 
تو
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳٩٠  

خدا

تو در همان درنگ،

تو در همان نگاه خیره ابتدا،

تو در شتاب دست های احساس،

تو در عبور از من،

خلاصه میشدی.

و من در همان ندانم ها و ندانم کاریها

و باز هم اگر آمدی، بیا، به ناگهان، و آرام کن این روان پریشان درون را.



 
تناقض
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳٩٠  

خدا

تناقضی همیشگیست درون من، میان با خود یا دیگری بودن. و این جدال تنها برزخی بوده است میان من و دیگری ها ... 



 
غزل
ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱ خرداد ۱۳٩٠  

خدا

براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل



 
بدان
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠  

خدا

 

میدانم که نمیدانی،

بدان



 
درد
ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳٩٠  

خدا

اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنانکه ببینی یا چیزی چنانکه بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن



 
هوا
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸٩  

خدا

هوا را از من بگیر

خنده ات را نه



 
تعلیق
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ دی ۱۳۸٩  

خدا

هیچ اضطرابی وخیم تر از ماندن میان جاذبه و دافعه خواستن نیست ... 



 
خرابات
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱ آبان ۱۳۸٩  

خدا

از این همه نگاه که عبور میکنی از خودت میپرسی که آخر این همه قصه ناگفته فروخورده آیا لیلی هم هست؟ و آیا حاصل این همه خیره شدن ها و چشم و دل باختن ها آرامش روحی هم هست؟ مگر نه اینکه جاودانه یکی است و باقی نیست؟ اگر گاهی نگاهی با خواستنی از ته دل، آنجا که به احساس ناب میرسد، گره خورد، باز هم راهی هست؟ راهی که از آن عبور کنی و به نهایتی ناب، دل خوش کنی؟ یا این نگاه را خاموش کن یا آتش دل را. ویرانه کردن این گوشه خرابات چه سود؟ جز خرابه ای افزون.